
نیازی به هیاهو درباره «نزدیکتر شدن کشورهای غربی به چین» نیست
هر کسی که تحولات سیاست بینالملل را دنبال میکند، اخیراً متوجه یک روند شده است: از واکنشها به سخنان مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، در مجمع داووس که گفته بود «قدرتهای متوسط باید با هم همکاری کنند»، تا افزایش شمار کشورهایی مانند کره جنوبی، کانادا، فنلاند، بریتانیا و آلمان که رهبران آنها یا بهطور پیدرپی به چین سفر میکنند یا آشکارا تمایل خود را به این کار نشان میدهند.
در شرایطی که یکجانبهگرایی و هژمونی نظم جهانی را دچار آشفتگی کرده است، تقویت همکاری با چین بهتدریج در کشورهای غربی بهعنوان یک مسیر رو به رشد دیده میشود. این تحولات جدا از هم نیستند. برخی ناظران معتقدند که این روندها میتوانند نشانهای نمادین از یک نقطه عطف در موج دگرگونی عمیق نظم بینالمللی باشند.
گفتمان عمومی در ایالات متحده توجه زیادی به این تحولات نشان داده است. در میان انبوه گزارشها و تحلیلها، چند تصور غلط رایج درباره چین برجسته شده است.
یکی از این روایتها، «ثروت بادآورده چین» است که ادعا میکند شکافهای میان ایالات متحده و متحدانش فرصتهایی برای چین ایجاد کرده تا از آنها بهرهبرداری کند و حتی مدعی است که چین در یک جنگ سرد جدید در حال پیروزی است. روایت دیگر، «شوک دوم چین» است که معتقد است پیشرفت زنجیرههای صنعتی چین در حال ورود به قلمرو سنتی کشورهای غربی است و هشدار میدهد که تقویت همکاری با چین به معنای اجازه دادن به چین برای «بلعیدن» آنهاست.
همچنین دیدگاهی وجود دارد که میتوان آن را روایت «تسلیم شدن در برابر چین» نامید؛ دیدگاهی که همکاری با چین را نشانهای از ضعف معرفی میکند، آن را با معامله ارزشها برای بازارها برابر میداند و مدعی است که چین چالشی اساسی برای تمدن غرب ایجاد میکند.
در اصل، همه این استدلالها گونههایی از روایت «تهدید چین» هستند که در قالبهای مختلف مطرح شدهاند. این روایتها ریشه در تفکر جنگ سرد دارند و جهان را در چارچوب رقابت دوقطبی چین و آمریکا تصور میکنند؛ چارچوبی که در آن هر کشور باید یکی از این دو را انتخاب کند: یا با هژمون همسو شود یا به سمت چین متمایل شود.
در این منطق، نوعی ارعاب پنهان نسبت به متحدان ایالات متحده وجود دارد: آیا میخواهید با چین همکاری کنید؟ در این صورت اتحاد قوی، صنایع و حتی ارزشهای خود را از دست خواهید داد. این نوع شستشوی مغزی ایدئولوژیک، عمداً خواست واقعی کشورها برای توسعه مستقل را نادیده میگیرد، ماهیت همکاری بینالمللی را از منظر تقابل بلوکی تحریف میکند و در نتیجه، هم چین و هم جهان را بهاشتباه ترسیم میکند.
آیا کشورهای غربی چین را انتخاب میکنند؟ به یک معنا، بله. در مجمع داووس که اخیراً به پایان رسید، «فرصتهای چین» به یکی از موضوعات پربحث تبدیل شد و بر تمایل گسترده جامعه بینالمللی برای تعمیق همکاری با چین تأکید کرد. این روند، نتیجه طبیعی پیشرفت چین در مسیر توسعهای است که به سود جهان بوده و بهطور مستمر ثبات و اطمینان را به جامعه بینالمللی منتقل کرده است.
کشورها به دلیل درک ظرفیت گسترده بازار چین، عملی بودن و کارآمدی راهحلهای چینی و صداقت و قابل اعتماد بودن چین بهعنوان یک شریک، در حال تعمیق همکاری با این کشور هستند. دیدگاه «چین بهعنوان شریک قابل اعتماد و برابر» مدتهاست که در میان کشورهای جنوب جهان به اجماع گسترده رسیده است.
بنابراین تعجبآور نیست که شمار بیشتری از کشورها، از جمله کانادا و کشورهای اروپایی، در حال درک این واقعیت باشند. در واقع، حتی خود ایالات متحده نیز بهراحتی از گفتوگو و همکاری با چین صرفنظر نمیکند.
مهمتر از همه، به جای اینکه گفته شود این کشورها چین را انتخاب کردهاند، دقیقتر آن است که گفته شود آنها تصمیم گرفتهاند با روندهای غالب زمانه همسو شوند. از تلاش جمعی کشورهای جنوب جهان برای گسترش سازوکار همکاری بریکس گرفته تا پایبندی کشورهای آسهآن به سیاست عدم تعهد و اکنون همکاری میان قدرتهای متوسط، همه این روندها نشان میدهند که همکاری برد-برد به نیرویی غیرقابل توقف در این دوران تبدیل شده است.
هرچه اقدامات یکجانبه و هژمونیک بیشتر با جریان زمانه مقابله کند، مطالبه برای چندجانبهگرایی قویتر خواهد شد. دلیل تبدیل شدن چین به یک شریک قابل اعتماد، نه تنها جایگاه آن بهعنوان دومین اقتصاد بزرگ جهان، بلکه حمایت مستمر این کشور از جهانی چندقطبی، برابر و منظم و نیز جهانی شدن اقتصادی فراگیر و سودمند است؛ مسیری که نشان میدهد چین همواره در سمت درست تاریخ ایستاده است.


