
لگامگسیختگی جاهطلبیهای امپریالیستی واشنگتن
با گذشت یک سال از آغاز به کار دولت فعلی آمریکا، واشنگتن رسما با کنار گذاشتن تظاهر به حفظ نظم جهانی، آشکارا یک مسیر امپریالیستی را دنبال میکند.
در گذشته ایالات متحده تلاش میکرد جاهطلبیهای خود برای سلطه بر جهان را در قالب شعارهایی مانند حفظ «نظم بین المللی مبتنی بر قواعد» پنهان کند اما امروز تصمیمگیرندگان در واشنگتن بر این فرض عمل میکنند که تنها با تکیه بر قدرت و نه پیروی از قوانین است که میتوان روابط بینالمللی را تعیین کرد.
برای نمونه، در حمله آمریکا به ونزوئلا، پس از دستگیری رئیس جمهور این کشور مستقل، سران واشنگتن به طور کامل از صحبت درباره تغییر رژیم و آوردن دموکراسی به ونزوئلا دست کشیدند و با افتخار از مقاصد خود برای «اداره» این کشور آمریکای لاتین و بهرهبرداری از منابع عظیم نفتی آن برای تأمین منافع آمریکا حرف زدند.
تنشهای فزاینده درباره گرینلند یک نمونه بارز دیگر از گسترش گرایشهای امپریالیستی دولت فعلی آمریکا است که نشان میدهد ایالات متحده آمادگی تصاحب هر چه که برای منافع خود حیاتی بداند را دارد؛ حتی اگر به معنای گرفتن آن از دست همپیمانانش باشد.
دولت ترامپ قصد دارد برای تصاحب این جزیره، دانمارک که یکی از متحدانش در ناتو است را مجبور به پذیرش توافق مورد نظر خود کند و طبق معمول، اعمال تعرفههای تنبیهی را به عنوان مؤثرترین سلاح برای متقاعد کردن کشورهای اروپایی مخالف واگذاری گرینلند به ایالات متحده در نظر گرفته است.
چنین رویکردی چکیده ماهیت غارتگری امپریالیستی را به نمایش میگذارد و نشان میدهد که یک کشور صاحب قدرت با کنار گذاشتن توجیهات عدالتطلبانه برای رفتارهای امپریالیستی خود؛ اکنون آشکارا شمایل یک ابرقدرتِ در جستجوی استخراج منابع دیگران را به خود گرفته است. برای او، نقشه جهان دیگر نمودار سیاسی اتحادها و حاکمیتهای مستقل نیست، بلکه تنها فهرستی از داراییهای مختلف را نشان میدهد. وضعیت کشورها به عنوان متحد، رقیب یا بی طرف، در برابر پرسش اساسی میزان سودمندی آنها، دیگر اهمیتی ندارد.
روی آوردن واشنگتن به این رویکرد که اکنون دیگر به عنوان سیاست رسمی واشنگتن تثبیت شده، تصادفی نیست. متن سند استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ آمریکا به صراحت به لزوم احیای دکترین مونرو اشاره دارد و از دولت میخواهد با تعهد به گستردن دوباره سلطه آمریکا بر نیمکره غربی، مانع از کنترل شدن داراییهای این نیمکره توسط قدرتهای خارجی شود، چرا که این امر از نظر استراتژیک برای واشنگتن حیاتی خواهد بود.
چنین رویکردی آشکارا این پیام را به همراه دارد که امنیت در چهارچوب مالکیت تعریف میشود، تأثیرگذار بودن به جای آنکه کسب شود، از پیش مفروض است و هر منطقه به جای آنکه به عنوان مجموعهای از دولتهای مستقل در نظر گرفته شود، بیشتر به عنوان قلمرویی تلقی میشود که باید تحت سلطه و کنترل قرار گیرد.
با این حال، چنین ذهنیتی تنها بازتاب یک اضطراب عمیق در واشنگتن است. همان طور که ایمانوئل والرشتاین، جامعهشناس آمریکایی گفته است: «قدرتهای هژمونیک در مواجهه با کاهش نفوذ اقتصادی و فرهنگی خود، اغلب برای حفظ جایگاهشان به سیاستهای یکجانبه و راهبردهایی روی میآورند که به جای توقف این کاهش، موجب تسریع آن خواهد شد.»
برخلاف قرن نوزدهم که جهان بین چند امپراتوری تقسیم شده بود، شرایط اقتصادی امروز جهان و ظهور یک نظم چندقطبی جهانی باعث شده که این جاهطلبیهای هژمونیک هم از نظر اخلاقی غیرقابل دفاع باشند و هم از نظر استراتژیک به خود ایالات متحده آسیب برسانند.
واشنگتن باید بداند که هر گونه اقدام در جهت برخورد مبنی بر منطق مداخلهجویی دوران استعمار با دنیای همراه با وابستگیهای جهانی روزافزون قرن بیست و یکم، به شکست خواهد انجامید.


